کتابخونه و سرگرمی sanamape
كتابخونه وسرگرمی sanamape
جمعه 1390/04/24 :: M J

درفرودست اکنون،کفتری می میرد
در همان آبادی ، کوزه از آب تهی است

                آب را گل کردند…
                            آن سپیدار بلند ، که فلان رود روان ، از کنارش میرفت ،

                               زرد و قامت کج و پژمرده شده ،
دگر آن درویش هم ،
دلش از اینهمه ناپاکی این آب روان،
بخروش آمده ، اما … خاموش است ،

تا مبادا که همان خشکه نان هم ز کفش بستانند،

در مصاف گل و لای ،
 رود زیبا خجل است ،
گویی…
                   زشتی دو برابر کند این آب کنون،

آب را گل کردند…
حرمت عشق شکستند،

ناله از من بربودند،
مستی از من بگرفتند،

 آب را گل کردند…

چه گل آلود این آب ،
و چه ناپاک این رود،
      
       تو به ما گفتی : مردم بالادست ، چه صفایی دارند،

      غنچه ای گر شکفد ، اهل ده باخبرند،
       و تو امروز کجایی سهراب ؟
       تا ببینی ، که همان مردم بالادست ،

       ز صفا عاری و از عشق تهی میباشند،

چشمه هشان بی آب…
گاوهاشان بی شیر…
دهشان بی رونق،
ساکت و خاموش است،

دگر از غنچه شکفتن خبری نیست ،
           مردم بالادست ، همه در ماتم و اندوه نشستند اما…
                                      کدخدا در خانه با زنش میخندد،

آب را گل کردند…
     تو نبودی سهراب،

             آب را گل کردند…



نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 1390/04/24 :: M J

    مردن...

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که

 مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام رسانی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

 بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .

 عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند.

  و تو از او رسم محبت بیاموزی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که

 بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 1390/04/24 :: M J

خیلی سخته بی تو ادامه دادن .

خیلی سخته بی تو ، تو این دنیای پوشالی زنده بودن .


خیلی سخته هر شب به یاد کسی بخوابی که دیگه محاله دیدنش .


خیلی سخته تو خوابت کسی رو ببینی که دیگه رفته از کنارت .


خیلی سخته ادامه دادن بدون اونی که می پرستیش .


خیلی سخته بخوای تو تنهایی اونی که مرحمت باشه اما نیست کنارت .


خیلی سخته که بخوای اشکاتو رو شونه های کسی بریزی که دوسش داری اما اون یا
كنارت نیست.


یا فرسنگها ازت فاصله داره .


خیلی سخته بغض گلو تو بگیره اما نتونی به کسی بگی چی شده .


نتونی بگی این بغض نتونی بگی این بغضه از دوری و ندیدن یارته .


خیلی سخته بغض داشته باشی حتی نتونی به اون که دوسش داری هم بگی دوست دارم .


خیلی سخته هر روز از کنار خاطره هاش رد بشی و از دور احساسش کنی 


اما از نزدیک نتونی بوی تنش رو احساس کنی فقط به یادش باشی .


خیلی سخته اشکاتو براش بریزی اما اون نباشه که ببینه داری براش پرپر میزنی .


خیلی سخته اگه فاصله هات زیاد باشه و نتونی ببینیش و داغ دوریش دیونت کنه .


خیلی سخته عاشق باشی یه عاشق واقعی اونوقت می بینی بدون اون حتی یه لحظه
هم نمیتونی باشی .


خیلی سخته کسی رو دوست داشته اما اون بهت بگه دوست ندارم...

 




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1390/04/11 :: M J

 

"چقدر دوست داشتم

یک نفر از من می پرسید

چرا چشمهایت همیشه بارانی است؟

چرا لبخندهایت انقدر بی رنگ است؟

اما افسوس

هیچکس نبود

همیشه من بودم

و من

و تنهایی پر از خاطره

آری با تو هستم

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی

چرا نگاه هایت انقدر غمگین است؟"


اینم لینک پستش:

مزخرفات یک دختر





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1390/04/11 :: M J


خدایا کفر نمی گویم 

پریشانم 

چه می خواهی تو از جانم ! 

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی 

 

خداوندا ! 

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی  

لباس فقر پوشی 

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی  

و شب ، آهسته و خسته 

تهی دست و زبان بسته 

به سوی خانه باز آیی 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر در روز گرما خیز تابستان 

تنت بر سایه دیوار بگشایی 

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری 

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی 

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر روزی بشر گردی  

زحال بندگانت با خبر گردی  

پشیمان می شوی از قصه خلقت 

از این بودن ، از این بدعت 

 

خداوندا تو مسئولی  

 

خداوندا ! 

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است  

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.  

 

«دکتر علی شریعتی »





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سلام به همه
امید وارم مطالب این وبلاگ رو دوست داشته باشید.
اگر كتاب خاصی رو می خواید تو نظر ها بگین تا براتون بذارم.
لطفا نظر هم یادتون نره.
دوستون دارم.بای

مدیر وبلاگ : M J
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic